پسرم مانی
سعادت از آن من است چون هر آنچه را که شایسته زندگی کردن است دارم.
 
 
 
 
 

۱۳۸۸/٦/۱۱

 

 

خوشا شیراز و وضع بی مثالش          خداوندا نگهدار از زوالش      بهار 1388

 

  

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/٢٢

 

 

میم می نویسد: دومین سال نویی است که مانی را به ایران می برم تا هم بیشتر دوستان و آشنایان را ببیند . و هم با فرهنگ سرزمین مادری آشنا شود .این روزها شدیدا در گیر سرماخوردگی و آماده شدن برای رفتن به وطن هستم .این روزها مانی ساعات خوبی را ندارد .چون من و مسیح درگیر آماده کردن امور مربوط به سفر هستیم و زمان کمتری برای بودن با مانی را داریم . و مانی این روزها را بیشتر با مژی عزیز می گذراند .می دونم به خاطر زمانهایی مثل همین روزها که سخت مشغول امور مربوط به سفر هستیم .و زمان کمتری را برای بودن با مانی عزیز داریم . از مانی عذرخواهی بزرگی بدهکاریم . مخصوصا که بعضا مجبور به داد زدن و حرکاتی که هم من و هم مسیح خوب می دانیم انجام دادنش اصلا درست نیست . به هر حال روز موعود فرا رسید . و من و مانی فردا عازم ایران هستیم . بیش از هر چیزی نگران تاخیر هواپیما هستم و بعد از آن نگران عکس العمل مانی هنگام دیدن بستگان .امیدوارم همه چیز به خوبی سپری شود .برای همه در کنار عزیزانشان سال خوبی را آرزومندیم .میم . مشیح و مانی

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱٩

 

 

این روزها مشیح مجبور است که خیلی کار کند . هر وقت از میم می پرسم بابا کوش ?و یا مشیح کوش ?میم میگه :پسرم بابا رفته اداره نیشش .وقتی مشیح خانه نیش من زندانی هستم میم زیاد من را دردر نمی بره مسئولیت دردر بردن با مشیح هست هر چند که با مشیح هم به من بیشتر خوش می گذرد . چون هر وقت میم من را بیرون می بره همش من را دعوا می کند و از دستم خسته می شود چون نمی گذارد من آزاد باشم .به همین دلیل وقتی مشیح نباشد من و میم همش تو خانه هستیم دیروز هم یکی از آن روزهایی بود که بابا مشیح تا دیر وقت کار می کرد. پس به ناچار باید با میم کنار می آمدم .میم دیشب یک بازی خوب راه انداخت به اسم اتاق عکاسی و موفق شد کلی عکس از من بگیرد . اول یک صندلی گذاشت و تک تک عروسکهای اتاقم که هر کدام اسمی دارند را برای عکس گرفتن رو صندلی قرار می داد و به آنها می گفت که آرام بنشینند و بخندن و بعدش از آنها عکس می گرفت .من هم که یواش یواش از این کار خوشم آمد بقیه عروسکهایم را آوردم و گفتم حالا این و حالا آن و در آخر میم به من گفت :حالا بهتر شما هم بشینی و همراه آقا ببری و آقا سگ و قوقوری و مابقی عکس یادگاری بگیری من هم با کمال میل نشستم. و میم کلی از من و دوستهای اتاقم عکس یادگاری گرفت. و با هر بار عکس گرفتن از میم می خواستم که قبل از گرفتن عکس بعدی آن را روی مانیتور دوربین نشانم بدهد. و وقتی که همان لحظه خودم را در مانیتور دوربین می دیدم این کار برای من خیلی عجیب بود برای همین چنان ذوقی از ته دل می کردم که انگار اولین بار است که از من عکس گرفته می شود و یا اولین بار است که دوربین را می بینم و یا اصلا اولین بار است که دوربین اختراع شده است.اما بازی خیلی خوبی بود میم همیشه با من زیاد بازی می کند ولی این بار این بازی را خیلی دوست داشتم .تقریبا میشه گفت جای دردر رفتن را پر کرد .

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱٩

 

 

این روزها اوضاع و احوال اهالی خانه ما کاملا بهم ریخته است . من و میم و مشیح مریض هستیم . (اودوخ) شدیم . میم مرتبا از جایی اسم می بره که هیچ کس نمی دونه که من چه تصویری از این اسم و این جا می توانم داشته باشم . وقتی میم می گوید که مانی پسرم داریم می رویم ایران من هم مشتم را بالا می برم و می گویم هی هی میم مرتب اسمهایی را برام تکرار می کند و می گوید مانی جان مامان بگو عمو بگو احسان و ... بعدش از دیدن آنها می گوید و من هم که همیشه منتظرم که بلافاصله بعد از گفتن آن اسم در خانه باز بشه و صاحب اسم را ببینم . یا بطرف در می روم و آن اسم را صدا می کنم و یا می دونم پس این اسمها وجود حقیقی ندارند و بی تفاوت می شوم . ولی میم ومشیح شدیدا در این فکر هستند که من در اولین دیدارم بعد از ورود به ایران عکس العمل من با این اسامی که مرتبا به من یاد میدهند چه خواهد بود ?آیا آنها را به خاطر خواهم آورد و با خوشروئی هر چه تمام به بغل آنها می روم و یا نمی شناسم و طبق معمول اشخاصی که بار اول می بینم می پرم تو بغل میم و قایم  می شوم و یا فرار خواهم کرد و در گوشه ای شروع به گریه کردن می کنم .

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱٩

 

 

بالاخره میم (با فتحه به روی م و ی بخوانید) بعد از چندین ماه تلاش برای کوتاه کردن موهای من دیروز موفق به کوتاه کردن موهای سرم شد .خیلی گریه کردم ولی میم که این جور وقتها خیلی بد جنس می شود و هیچ اهمیتی به گریهای من نمی دهد به تلاش خودش ادامه داد و حاصل تلاشش این شد که در عکسها می بینید . 

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱٧

 

تذکر :لطفا برای دیدن تمام پستها بر روی دو آرشیو بهمن ماه و اسفند ماه کلیک کنید در غیر اینصورت شما بیننده فقط 5 و 6 پست بیشتر نخواهید بود.

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱٧

 

 

و اما می شود گفت این آخرین عکس من است .و من امروز یک سال و دوازده ماه هستم.همه آن شب بیدار شدنهایم  که از دومین سفری که به ایران رفته بودم و ده ماه بودم تمام شد. و پا به پای مریم تا صبح می خوابم .دلدردهای معمولی بچهگانه ام که از لحظه تولد تا سه ماهگی با من بود تمام شد.شیر بالا آوردنها و به زحمت غذا خوردنهایم همه تمام شد .خیلی دیر شروع به راه رفتن کردم یعنی در یک سال و نیمگی راه رفتم .در حرف زدن کمی تنبل بودم اما بالاخره به حرف آمدم و الان هم براحتی و به سرعت کلمات را یاد می گیرم و تکرار می کنم .از در آوردن دندانهایم سختی و عذاب فراوان کشیدم بی نهایت طوری که دندان در آوردنم شهره خاص و عام شد .ولی دنیای اطرافم را خیلی زود پیدا کردم خیلی سریع همه چیز را تشخیص و تمیز دادم .

نظرات ()

 
 

۱۳۸٧/۱٢/۱٧

 

 

من دارم روز به روز بزرگتر و بزرگتر می شوم .بازیهایم همراه با من رشد می کنند. شهامت و جراتم برای بازی کردن بیشتر و بیشتر می شود.

نظرات ()

 
 

Weblog Themes By Pars Theme